شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
218
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
چون رجايى نداشت به آخر گرفتار شد و او را خسته و بسته پيش تخت آوردند . كيخسرو به او گفت : سياوش را به چه جرم كشتى و به كدام گنه كه ازو صادر شد ؛ خون او بر خاك « 1 » ريختى و ماده حيات چنان جوانى كه رشك جهانى بود و عالمى از محاسن آداب و سپهرى از مكارم اخلاق ، منقطع كردى ؟ افراسياب چون زبان مكالمت نداشت ، هيچ پاسخ نداد و از ذمائم افعال خويش متأسفوار سر در پيش انداخت . كيخسرو بفرمود تا او را در عقابين عقاب كشيدند و فرق او را كه زينت تاج بود ، هدف تير آماج كردند . چو كيخسرو او را چنان ديد ، گفت * ببايد كنون رخ ز شادى نهفت سپاس فراوان به يزدان پاك * كه دشمن نگون گشت در خون و خاك آنگاه رؤوس لشكر و وجوه سپاه و اعيان مملكت و كافهء رعيت را جمع كرد و گفت معلوم و محقق است كه هركه از كتم عدم ، قدم در سكه سكنه وجود نهاد ، به داغ داهيه موت موسوم شد و هركه در ولايت خلقت ، خلعت بقا پوشيد ، عاقبت در معرض فنا افتاد ، بر عرصهاى كه عرضه فناست چه اعتماد و بر مملكتى كه قابل مهلكت است ، كدام استظهار ؟ صراط مستقيم و منهج قويم آن است كه نيت در بيت وحدت صافى كنم و در كنج انزوا و اعتزال نفس شهوتپرست را به تازيانه رياضت چنان رام گردانم كه در وى نه داعيه حرص مجال يابد و نه اختلاج شره * 12 صورت بندد و چون وقت استرداد امانت نزديك شد و زمان باز سپردن وديعت فراز آمد ، پيش از آنكه متقاضى بىرشوت اجل نزول كند ، خود را در حبل حيل از غيابت الجبّ * 13 حب دنيا خلاص دهم ، مگر به جواذب الهامات غيبى و بوارق واردات قدسى و تناجى با مقربان ملا اعلى قرين سالكان خطه ملكوت و رفيق مجاوران منزل قدس شوم . تا مرا « 2 » سوداى تو خالى نگرداند ز من * با تو ننشينم به كام خويشتن بىخويشتن خار راه خود منم ، خود را ز خود فارغ كنم * تا دويى يكسو شود ، هم من تو گردم ، هم تو من
--> ( 1 ) - ج : - خاك . ( 2 ) - ج : ترا .